تبليغاتX
خرس

خرس

ادبیات و هنر

بدون عنوان

 

 

گفتم آن شیخ را ، خدا تو را به دوزخ برد ! گفت کاشکی ، تا بنگرم این نور من از دوزخ چه می شود و دوزخ از نور من چه می شود.

                                                                                        مقالات شمس

 

دست و دلم به نوشتم نمی رود هرچه بیشتر می نویسم خودم کمتر با آن ارتباط بر قرار می کنم وای به حال کسی که می خواهد نوشته هایم را بخواند یعنی راستش را بخواهی دیگر انگیزه ای برای نوشتن ندارم . بنویسم که چه بشود چه می توانم در این روز ها بنویسم در این روز های پر از احمقانه ترین شکل روز مرگی... می بینی چقدر غر می زنم غر غر غر و دریغ از یک قدم به جلو برداشتن . شاید اگر نبود جایزه ی گلدن گلاب اصغر فرهادی دیگر هیچ امید و کورسویی نبود در این سیاهی مهمانخانه مهمان کش سخت دلش تاریک که من دلم سخت گرفته است از آن .

و آنچه آمد در پایان سال بیست و نهم و آغاز سال سی:



      این روزها

      زیر سقف ممیز زندگی می کنم  

      چشم در چشم چاقو ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:24  توسط حامد حاجی زاده  | 

شعری از عارف رمضانی


اکنون به زمان بحرانی از سال برای سوپرمارکت‌های نیویورک

و بازار بزرگ تهران نزدیک می‌شویم

در شبکه های استانی اکنون کمدی رمانتیک های هالیوود در حال پخش است

مجریان شبکه های خبری اعلام می دارند که اكنون در آستانه ي ِ  روز ِ  توايم

و ما چقدر خوشحاليم که مادر گيتي توي ِ ديگري  زاييد!

 

معنای روزِ تو براي‌‌‌‌‌ کودکانِ پا به توپ ِ آفریقای از فرطِ پا/ آنلاین

براي زنان شالیکارِ کامبوج ِ از فرط ِ شکم/ آنلاین

براي  گیله مردانِ قلیان دوستِ از فرطِ دود/ آنلاین

يك چيز بيشتر نيست:

كادوي روز تو

معناي روز تو براي من يك چيز بيشتر نيست:

يك شکلک روشن كه پس هنوز از فرطِ پوچی/ هستم؛

عضوِی پساآنلاین از شبکه ی اجتماعی

دارای سه کارت بانکیِِ عضو شبکه ی شتاب

و احتمالن شوالیه ی سیاهپوشی/ نيستم  که توی تاریکی شب

براي سه خواهرِ بی نوای از فرطِ باکرگی/ آنلاین

با کلیک کردن روی لینک های تبلیغاتی

به معجزه اي جهيزيه اي تدارك دید

و مردان عزب را در این شبِ از فرطِ ویاگرا/ آنلاین

محروم از سه روسپيِ جدید

بی نوا  توی رختخواب ها برگرداند

اینچنین است که تو تعطیل کرده ای فردا را  

 

توی دفتر های صد برگِ جلد سبزم

تو سرمشقِ انشاهایم بودی :

 من آرزو دارم در این جامعه ی  از فرط شبکه/ آنلاین

فرد مفیدی باشم برای اجتماعِ از فرط ِ آرزو/ شبکه

و اکنون امشب برگ ِ تقویم روی میز من  از فرطِ تو  قرمز است/ محبوبِ من!

هَپی بِرث دِی تو یو!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:32  توسط حامد حاجی زاده  | 

شعری از حامد حاجی زاده

 

 

 

 

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم

                                                       "جاودانه فروغ فرخ زاد"

 

مرثیه ای برای رویش دوباره ی "معصوم"

 

 

حیاط خانه ی ما

 صدای گام هایت را

 در بغض خود دارد

 کوهستان

 نقش های روی تنش را از یاد نمی برد

 هنوز تشنه ی بیرون دادن دود سیگارت

 هوای کوهستان

             هوای کوهستان

              دیگر از صدای خنده های تو نشئه نمی شود

    بذرگامهای تو زیر برفها پیدا نیست

     اما هر بهار

     نام تمام شکوفه ها "معصوم" می شود

     و تو که نزدیک ترین ما به زمینی جاری می شوی

                                                        و کوهستان...

 

این شعر برای عزیزی است که امروز هفتمین سال رفتنش بود چقدر دلتنگ خنده های بی غشش هستم در این پست می خواستم شعری از کوروش همه خانی عزیزم بگذارم اما به دلایلی میسر نشد. بعد دیدم بسیار دلتنگ عزیز از دست رفته ام هستم. این شعر را گذاشتم به یادگاری که مرگ بر تن و جان من زد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 19:16  توسط حامد حاجی زاده  | 

قسمتی از کتاب در دفاع از روشنفکران ژان پل سارتر و شعری از اورسولا

 

 قسمتی ازبخش پنجم فصل وظیفه ی روشنفکر کتاب "در دفاع از روشنفکران" ژان پل سارتر، ترجمه ی رضا سید حسینی، انتشارات نیلوفر:

۵- مستقیم ترین دشمن روشنفکر کسی است که من او را رو شنفکر قلابی می نامم - و "نیزان" سگ پاسبان می نامید- و از جانب طبقه ی مسلط اغوا شده تا به دلایلی که ادعای جدی بودن دارد، یعنی ظاهرن محصول روش های دقیق عملی جلوه می کند، از ایدئولوژی جزئی گرا دفاع می کند. جنبه ی مشترکی که اینها با روشنفکران حقیقی دارند این است که در واقع آنها کارشناسان دانش عملی هستند. تصور این نکته بسیار ساده است که روشنفکر قلابی موجودی خودفروخته است، اما برای اینکه طبق عادت معمول با این مسئله ساده لوحانه برخورد نکنیم، بهتر این است آن بازاری را که از کارشناس دانش عملی یک روشنفکر می سازد، بشناسیم. می توان گفت که عده ای از کارکنان مادون روبناها، احساس می کنند منافع آنها به منافع طبقه ی حاکم وابسته است - و این درست است- و نمی خواهند جز این چیزدیگری احساس کنند - و این یعنی حذف خلاف این مطلب، که آن هم درست است. به تعبیر دیگر، آنها نمی خواهند بی خویشتنی انسانهایی را که هستند یا می توانند باشند را بپذیرند، بلکه فقط قدرت صاحب منصبان را می پذیرند (که خودشان هم هستند). پس چهره ی رو شنفکر به خود می گیرند و مثل او اعتراض به ایدئولوژی ی طبقه ی حاکم را آغاز می کنند. اما این اعتراض نیست تقلبی است و به صورتی فراهم آمده که به خودی خود تحلیل می رود و در نتیچه نشان می دهد که ایدئولوژی حاکم در برابر هر گونه اعتراضی مقاوم است. به عبارت دیگر، روشنفکر قلابی، مثل روشنفکر واقعی "نه" نمی گوید بلکه "نه، ولی..." را رواج می دهد. یا "می دانم، اما..." را. این دلایل روشنفکر واقعی را به شدت آشفته می کند، زیرا خود او - به عنوان صاحب منصب- می خواهد که آنها را در اختیار بگیرد و بر ضد هیولایی که هست- و به نفع کارشناس خالص- به کار ببرد . اما به ضرورت مجبور است که آنها را انکار کند، دقیقن از این رو که از هم اکنون او هیولایی است که آنها نمی توانند متقاعدش کنند پس او دلایل "اصلاح طلبان" را به شدت رد می کند و با طرد آنها، خود او پیوسته رادیکال تر می شود< عملن رادیکالیزم و اقدام روشنفکری یک مفهوم دارند و دلایل معتدل اصلاح طلبان است که روشنفکر را به ضرورت به این راه می کشاند و به او نشان می دهد (دو راه بیشتر وجود ندارد) یا باید با اصول طبقه ی حاکم جنگید یا باید با تظاهر به اعتراض، به آن خدمت کرد...

 

شعری از اورسولا

از وبلاگ صد سال تنهایی : 

هر چقدر هم که فرض کنی  زندگی را برعکس گرفته ای ، نمی شود

توی همه ی این عکسها تو لبخند می زنی /            و    زنی

که از اندام شب فرو ریخته  بوسه هایت  .

 

هجای آخر همه ی کلمات

دردی ست

که از شریان شعر ها عبور می کند

به حنجره ات می رسد

و

از پستان هایت کودکی را بزرگ می کند که مردانه بخندد .

 

مثل مردی که ازعشقبازی های چند نفره

 به ارگاسم عاشقانه بر کیبورد می رسد .

به وجد می آید

به اوج

اوج

اوج

بوسه که با شکلک های یاهو به لب های آتشین تو نمی نشیند. می نشیند؟

پس بی خیال هر چه خودت / هر چه از خودت بزن بیرون

 

بریز و درد را

در سپید ران هایت کلمه شو

بپاش و درد را

در انگشتهای شب تقطیع کن

قطعه ای از تنم

تکه های بلند موسیقی ات .

 که شب این گیسوان دراز

تا چشم های مرا در تو خیس نخواباند

به ارگاسم آفتاب نخواهد رسید .

....

....

 

خدایا ! کودکان مرده ام را

به دنیا بیاور

که از پستان هایم شعر بنوشند

و مردهای شاعری

  نه !

 زن باز های ماهری می شوند حتما" .

 

اين شعر از آن دوست عزيز شاعريست كه پيش از اين هم شعر هاي خوبي از او خوانده ام و مطمئنن با سرايش اين شعر نشان داده كه چه استعداد نابي است اما به دلايلي كه بسيار برايشان شخصي است و براي من بسيار محترم در حال حاضر اصرار دارند كه با نام اورسولا شناخته بشوند . نامي هم كه پيش از اين براي شاعرش عنوان شده بود باز هم مستعار بوده و من از آن اطلاع نداشتم و از كليه مخاطبان اين پست وبلاگ خرس پوزش مي خواهم كه نادانسته آنها را به انحراف كشاندم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 14:2  توسط حامد حاجی زاده  | 

نگاهی به شعر خیابان نهم ابوالفضل حسنی

 

 

یکی می بوسم یکی می پرسم: اگربزن بخور ِ این  "A" قد دراز  و این  "a" کوتوله بالا بگیرد ؛ کدامشان می برد!؟ یکی می بوسد یکی جواب می دهد:                       com .به جهنم .www

دیدی دلا؟ تانک ها چگونه مابین ویلچرها و روروکها گیر افتاده بودند؟
آسیه با ندیمه و حلیمه به عشق مردم زنیده بود بیرون؟
فقط آتن کم بود برود آن بالا دموکراسی پخش کند؟
دیدی دلا!میدان عینهو یک قالیچه زیر بدنها پهن شده بود؟
یک نیمه کیسه خوابها می خوابیدند یک نیمه چادرها ....؟

بهار ما خزان شد؛ قران ما هزار شد
نه موسایی آمد نه دوشنبه ای!

کیلویی چند بود ! چند شد!
این قصه دم دراز دارد واین کتاب صد ساله است !
سرت را بنداز لای این داد بزن التحریر؛ التحریر؛ اگر کلمه جم خورد!
بگو اما آزادی آزادی همه از خواب می پرند....

می گیرم با انگشتانم لای موهایش را می کاوم می پرسم
اگر "f5 “  با تمام  fها  در بیفتد کی می خورد؟ از این ساق به آن ساق جا به جا می شود می گوید: پا در میانی می کند چند خواهر نفتی  فی المثل wc یکی....! البته همه چیز روی کول این “n” انگلیسی ست!

مگر نه اینکه این ملکه نشین نبود بود توی باغ نبود
گاهی فقط به اندازه یک خلیج عدن بود
بود نبود بود مرد ِش ولی نبود کی می گوید اِند ِغیرت بود؟
اصلن کجا بود کجا بودیم همان جا که صبا بود!؟
آه سلیمان نبی !                       کجایی که دوس دخترهات ریختن تو خیابون ؛
برقع برقع عینک برقع ؛     برقع برقع عینک برقع ؛      برقع برقع عینک برقع؛
آه لوتی! این طبل را همینجور اگر بکوبم می رسم به کاخ  ریاست جمهوری تو!

هی دهان به دهان  خونخاورمیانه ؛ هی دهان به دهان خونخاورمیانه
مگر نه اینکه آن قدیم مدیم پیامبران و این جدید مدید نفتان اینجا را کشفریدند! ما چرا این وسط  مسط وسطی می زنیم !

همچنان که دستم دارد رانهایش را ورق می زند می پرسم
راستی ! نظرت درباره این  "p"کله پوک" واین "O" تو خالی  چیست؛ دیدی چگونه خواستندOPEC شوند یک دفعه  ofخوردند!
از این کفل به آن کفل می شود می گوید:خیا لت برداشته؟!
این دو قلوهای افسانه ای عین x  و y با هیچ  خط و نشانی:  چیییی ؟؟   جدااااا       نمی شوند!

 چیست؟ کجاست؟ این لیبی آب است یا لیمو!؟     
آنچنان است که چون و چند و چنان هم به آن نمی آید!
مصراته اصلن چیست؟           ماست موسیر است یا حلوا ارده ؟
اینکه مخالفان چند قدم پیشروی کردند یعنی چه ؟
یعنی نشستند قورمه سبزی سرو کردند؟
تا زه این سرهنگ اگر ساخت و پاختی نباشد زیر کون آفتابه اش نوشته :
Made in!                           made  in!                       made in russian                      
                                                
این آدم با این جنم و جربزه : بنغازی دارد؛ نفت دارد؛ دوس دختر دارد؛        چرا ریش ندارد؟!
فکرمی کنم منوچهری چند صباحی آنجا آنجاها رفته بود کُس کُنی که اینقدرمار و مور و ملخ تشبیه می زد

مثل یک گنجشک لای پستانهایش آرام  گرفته ام !
دارم  تصویرهایی که توی ذهنم قیقاج می روند را روی صفحه  اندامش تماشا می کنم ...
خطوط را بهم گره می زنم تا ببینم به هندسه ای می رسم
قلبم مثل ساعت دیواری ِ بعد از نیمه شب می تپد
یک آن از جا بلند می خیزم می پرسم: چرا دیگر این "پ" پارسی؛  قند و عسل به بنگاله نمی برد جانا....

مثل فرهنگ اوپنی لای بازوهایم  وا می شود می گوید:       داری می زنی!؟؟      آااااخ!!      لطفن  shift  را اول بگیر!

   نگاهی به شعر

   هنر زندگی را ممکن و شایسته ی زیستن می کند . نیچه ، زایش تراژدی

   در زمانه ای زندگی می کنیم که شاهد ناهماهنگی معیار های ارزشی هنر مند و جامعه هستیم. از یک سو جامعه مناسباتی را پذیرفته که در آن همه چیز،حتا خود انسان وسیله ای برای تولید مادی تلقی می شود و از سوی دیگر هنرمند با تکیه بر هنرش می کوشد تا ارزش انسان را به هستی انسان بازگرداند.جامعه دست رد بر سینه ی هنرمند می زند و هنرمند به علایق پست و مصرف گرای جامعه پشت می کند این جدایی بی سابقه میان هنرمند و مخاطب به صورت جنگ بین نوگرایی و سنت گرایی منعکس می شود . هنر مند که از مناسبات حاکم بر جامعه بیزار است نوآوری را به منزله ی اسلحه ای علیه سلیقه ی مرسوم به کار می گیرد، در این شرایط است که هنر مدرن شکل می گیرد.

   خیابان نهم ابوالفضل حسنی در چنین وضعیتی بوجود می آید. در عین حال که به شدت با نهاد ها و اندیشه های خرافی مبارزه می کند و رسالتی مدرن را بر دوش می کشد بیشتر از آن به خرد باوری منفعت گرای مدرنیته اعتراض می کند شعر هایش به الیناسیون انسان تخدیر شده ی قرن ۲۱ طعنه می زند و بعضی اوقات با تمسخر او رخ می نماید.

   همان گونه که می دانیم افلاطون شاعران را از آرمان شهرش بیرون می کند چرا که آنها نظم و قاعده ای خاص جهت آفرینش هنر (شعر) را رعایت نمی کنند - البته هنر تا همین صد سال پیش به معنای فن و صناعت به کار می رفت. به عنوان مثال در کتاب سیر حکمت در اروپای مرحوم فروغی در مقابل واژه ی هنر(art) معادل فن، علم و صنعت آمده اما از هنر به معنايي كه ما امروز از آن برداشت مي كنيم نيامده - با نگاهي به شعر خيابان نهم مي توان تمامي مواردي كه باعث شد افلاطون شعرا را از آرمانشهرش اخراج كند وجود دارد! در يك قياس اگر ما جامعه ي شعري كشور را در نظر بگيريم كه اكثر توليداتش شبيه همند شعر خيابان نهم چه در شكل و چه در اجرا به شدت مخالف نظم و قاعده ي شعر سرايي غالب كنوني است. در اين وضعيت توليد كنندگان شعر كنوني به شدت در مقابل آن موضع خواهند گرفت چرا كه به نظر من مانند افلاطون در كتاب قوانين مي انديشند كه هر گونه نوآوري را موجب فساد مي دانند؛آنها فكر مي كنند كه جايگاه مقدس شعر آسيب مي بيند؛اما به نظر من اين شعر ها ماهيتشان و قوامشان در تقدس زدايي و زدودن اضافاتي اينچنين از شعر،كلمه و شكل هاست. به عبارتی در شعر ابوالفضل حسنی هیچ چیز مقدسی وجود ندارد  

   با فرض سير تنزل تاريخي که راوي در ادبيات از خداگونگي به اسطوره بودن و وضعيت رئال در يك قرن گذشته داشته راوي كنوني ما راوي است كه در يك وضعيت كميك بسر مي برد، وضعيتي كه در وهله ي اول به ارزش هاي حاكم بر جامعه كه به گونه اي ساخت و اراده ي حاكم بنيان گذاري كرده، با ديده ي ترديد مي نگرد و جلوي آنها علامت سوال مي گذارد سپس به اطراف خود نگاه مي كند و جهان پيرامونش را مي نگرد. به نظر من شعر خيابان نهم در حالي كه بسيار شورشي است به همان نسبت رويكردي خرد ورزانه در مقابل با منفعت طلبي مدرن دارد. با همین نگاه و رویکرد نسبی گرایی که در سطر های شعر وجود دارد شعر به ادبیات پست مدرن نزدیک می شود.

   ‌به گمان من اين شعر بسيار سياسي است و بيشتر از آن سياست زده است تا سياسي به عنوان يك پيشنهاد اگر بند آخر شعر را اول بخوانيم و سپس به ادامه ي شعر برسيم رويرو مي شويم با a كوتوله اي كه به مصاف A بزرگ پرداخته كه مي تواند نشانگر اوضاع سياسي باشد به ميخ زده ونعل و دارد راه جهنم را براي خودش مي خرد.سپس گنجشك ناآرام از لاي پستان ها قيقاج مي رود لاي جنگ و تورمي كه گردن قران هزار شده ي ما را گرفته و از آنجا مي پرد به صد سال آزادي خواهي جامعه ي ايراني لااقل از مشروطه تاكنون. از طرف دیگر نگاه نویی که به نظر من شعر به زن و عشق بازی دارد قابل توجه است شاعر فارغ از نگاه سنتی به مقوله ی عشق که در آن پر از زیبایی های ظریف زنانه یا مردانه در فن عشق بازیست به گونه شعر را در لحظه های توصیف عشقی به ضد شعر تبدیل می کند و تا حدودی وضعیتی مازوخیسمی را به ذهن متبادر می کند، اتفاق جالبی که در شعر به نظرم رخ داده توصیف عشق بازی بر روی صفحه کیبورد کامپیوتر است گویی که راوی (احتمالن)معشوقه اش را صفحه کیبورد کامپیوتر می داند.

   البته بدون شك تاويلي كه من از شعر ارائه دادم واكنش رواني شخص من است نسبت به آنچه كه از واژه ها و نشانه هاي اين شعر براداشت كرده ام و قطعيتي ندارد و فقط از دريچه ي ذهن كنوني خود، به اين شعر نگريسته ام.

   در اين شعر راوي، فقط بعضي از چيز هايي را كه ديده به صورت غير خطي و شكسته به ما ارائه مي كند يعني لزومن مانند رويكرد سنتي نيست كه روايت اين شعر ابتدا،ميانه و پاياني داشته باشد. در عين حال آشنا زدائي يا بهتر بگويم(بنويسم)بيگانه سازي واژه ها است استفاده از كلماتي مانند زنيده،كشفريدند يا خونخاورميانه از اين دستند يا استفاده از جمله هاي عاميانه اي كه در كوچه و بازار مي شنويم در شعر كه از ديگر تكنيك هاي بيگانه سازي حسني در شعر هايش مي توانيم نام ببریم كه نمود بيشتري داشته اند. به قول مهدي حسين زاده بهره گيري از حروف و كنشمند كردن آنها در متن،از اين شعر ،شعري شمولمند ساخته كه در لايه هاي آن طنز و نيشخند شاعر به مسائل فرامتني هويداست. نوع اجراي گذاره ها و بهره گيري از عناصر زباني همسو با ذهنيت زباني متن از ديگر مواردي است كه حسني بايد در شعر هاي ديگر خود نيز به آنها توجه لازم را داشته باشدو نگذارد متن از سيطره ي او فرار كند .

 

منابع:

در جستجوي زبان نو تاليف رويين طاهباز

حقيقت و زيبايي تاليف بابك احمدي

پسامدرنيته تاليف ديويد لايون.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 10:35  توسط حامد حاجی زاده  | 

دو شعر از حامد حاجی زاده

۱

به زهره و مهربانی هایش

 

من صبح زود سر کار می روم

تو شب تخت را آماده می کنی

من شام خورده نخورده

بر پیشانیت بوسه شب بخیر می زنم

 

شانس های زیادی آورده ام گلم

نه موشک باران

نه زل

        ز

          له

نه تصادف

نه تیراندازی مستقیم

هیچ کدام نکشته اند مرا

نگران من نباش عزیز

من حالاحالاها سر کار می روم

تو تخت را آماده می کنی

و من

شام خورده نخورده

روی پیشانیت

بوسه ی شب بخیر می زنم

 

۲

 

لعنت به تو حافظ که گفتی :"کارگران جهان متحد شوید"

که بزرگی آنقدر که من باید بشاشم به شعر های ریچارد

که اگر نبودند بوکفسکی و لینچ

کم داشت چیزی جهان

                             از خلقت مولانا

 که می کند توی حلق خلق

                                  بزرگی اش را مولانا

ای شیرین سخن من سعدی

من نشسته ام و پیش گرفته ام صبر

 

فردوسی ی خوش روی لعبت باز من زبان رابعه را زیر ناف ابونواس می کند دنبال

علی جان ۱ مهر حرف های خوبی می زد درباره ی

  تیر که داد ما را بستاند از آنا آخماتوا و

                                                     مسیح تازه وارد

                                                      که بسته راه اس ام اس ها را

              

 

۱: مراد علی عبد الرضایی شاعر است

                                                                                        ۹۰/۲/۱۱

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 0:39  توسط حامد حاجی زاده  | 

شعری از نیلوفر خسروی و مطالب دیگر

 

سال نود دارد آغاز می شود مثل سال هشتاد که آغاز شد و ده سال از آن گذشت . و "حال همه ی ما خوب است ریرا جان " همچنان. در وبلاگ گل یا پوچ ابوالفضل حسنی نظری دادم و پوستم کنده شد. همه ی دوستان می خواهند به یادم بیاورند که ایشان یک دزد ادبی است و ... اگه حرفی هست به خودش بزنید  می گویند حافظ هم بزرگترین سارق ادبی بوده اما اینکه از از ارزش غزلیات سترگش نمی کاهد!  به قول حافظ موسوی " البته این یک قیاس مع الفارق است ..."...

نظر تان درباره این کتاب ها چیست : بادبادک باز، گفتگو با مرگ، عقاید یک دلقک، عشق سال های وبا، اگر شبی از شب های زمستان مسافری، تربیت احساساتی، جاودانگی، من یوسفم پدر، روایت به گمنامی، یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها، ترجمان دردها، عاشقانه های ابو نواس اهوازی و ته ته همه ی اینها کتاب مقدس؟

این ها کنار تخت خواب من هر شب به من نگاه می کنند با آنها یک کلبه ی کتابی ساخته ام و به زور گذاشتن چوب کبریت لای پلک هایم شبی یک تا دو صفحه ی هر کدام از آنها را می خوانم دیگر لیست فیلم های منتظر را نمی نویسم

فیلم گفتم و یادم آمد که یک وبلاگ خوب نقد فیلم را به شما معرفی می کنم حتمن به آنجا سر بزنید http://www.filmik.blogfa.com/

یک وبلاگ کاملن حرفه ای که دوست خوبم رامین اعلایی در آن قلم می زند حتمن بروید دست خالی بر نمی گردید

و از اصغر فرهادی به خاطر فیلم خوش ساختش ممنونم و تبریک می گویم به خودمان بابت داشتن چنین فیلم ساز خوبی . به نظرم کارگردانی جدایی نادر از سیمین واقعن دشوار بوده لذت دیدنش را از دست ندهیم  

و اما شعر که جان من است :

شعری از نیلوفر خسروی :

هیچ بهاری

این لرز را از تنم نمی گیرد

تو در زندان شمال

دیگری در پشت میله های جنوب

دلتنگ که شدید به آب بزنید

من خزرم

خلیجم

ناخن هایتان را در من فرو کنید

 دارند تکه تکه ام می کنند

این میله ها را از من بیرون بیاورید

من خود شکنجه ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 11:0  توسط حامد حاجی زاده  | 

آخر سال

 

دهه ی پر شتاب هشتاد رو به پایان است دهه ی خونریزی ها ی بیشتر، سیاهی های بیشتر و نسیمی که از سقوط مبارکِ مبارک می آید به امید وزش این نسیم بر همه ی سرزمین های دیکتاتور زده. سال نو بر همه ی دوستان عزیزم مبارک امیدوارم سالی پر از خوشی باشه برای همه ی ما و یک گام به خوبی نزدیک بشویم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:12  توسط حامد حاجی زاده  | 

شعری از حامد حاجی زاده ، ابوالفضل حسنی و یک داستان از محمد طالبی

 

این روزها درگیر چند شخصیتم فرزین بهار ۶۳ رهایم نمی کند در کنار آن بیلی باتگیت دکتروف و هاکلبری فین مارک تواین دارم با مخم بازی می کنند لوک خوش دست لعنتی با لبخند هایی که از گربه روی شیروانی داغ دزدیده دائمن جلوی چشم هایم رژه می روند .

چند روز پيش مريم خالقي در وبگاه خرس آمد و خبر داد كه ديگر نمي نويسد واقعن اندوهگين شدم شاعر بسيار قابلي ست اميدوارم پشيمان شود و به نوشتن ادامه دهد دردهايش دردند، دردي از جنس رنجي كه مي بريم

در این روز ها میدان آزادی مصر را دوره می کنم در میدان تحریر ما که ...

شعری تهران در کتاب خرس مرحوم که ممیزین محترم وزارت ارشاد با کلمه ی حذف شود از آن استقبال کردند. این شعر در سال ۸۵ سروده شده :

شعر

تهران

با صورتی ورم کرده

ثانیه های اخر این مرثیه

راه نمی برد به لباس خواب هیچ دختری

کافی شاپ که جای کافه نادری را نمی گیرد

بگیرد

اتش درون شما را

 از این اتش سیگار من که درون من

جوخه ی اعدام

دارد می لرزاند دلم را

 

از تهران حرف میزنم

با صورتی ورم کرده

از درد دلی که ندارد

و دخترکان که از شاخه های زیتون امده بودند

با صدای پای زلزله بیدار می شدند

من/تو/او

چه کسی می لرزد 

من اعدام شده ام

آقا

زیر پای شما که نمره اش ۴۲ است

دلم توی دستم

دست می خواهد توی دستم

می خواستم از تهران حرف بزنم با صورتی ورم کرده

 

این دومین بار است که اثری از ابوالفضل حسنی در وبلاگ خرس چاپ می شود اول اینکه من نه ایشان را می شناسم نه با هم آشنایی داریم نه خیلی چیزهای دیگری که احتمالن ممکن است به ذهن بعضی از دوستان برسد معمولن من هر ۱یا ۲ پست یکبار اثری از دوستان که به نظرم قابل تاملند و حرفی برای گفتن دارند را در وبگاه خرس به رویت و نظر دوستان می گذارم .

پس این شما و این خیابان پنجم :

 

این زن پرده اش را خوب نزده اند شايد ماه به ماه می رود نمی دانم کجا و برگشتنی صد پرده می زند آن بالا!
 يك مرينوس ناز نازي آن وسط هير و ویر نگاه مي كند و طناب حسنك لای آرواره هاش يك اس اس گنده گذاشته است!
من هم پسر خاله ي اسماعيل ام مرا نكشيد!

بازگشت خانم فرنگيس السادات قريشي با شتر دو كوهانه نه با توپولوف روسی مبارك !
صغیر و کبیر و ذلیل و خلیل و شلیل و حلیم و ندیم و جلیل و قديم و جديد و حريف و شريف و همه و همه از هر کجای این مرز پرگهر ریخته اند اینجا؛سمند و کمند و جي ال ایکس و پي ال ایکس و پژو و مژو نمی دانم هر مارک و هر جور پارک الان توی این محله به وفور یافت می شود

امان از دست ايني كه اول بار است مشرف شده به خانه ما
همين كه دو تكه را براي احرام پوشيد
دلي مثل دل اسبهاي تازي  پشت حجره الاسود سينه ما هي تپيد كه تپيد 
 وا اسفا وا اسفا !  سفت و سفيد پستانهايش را بغل كرده يك گوشه  می گوید از بیرون صدای جغ جغه می آید من می ترسم حس مي كنم يك عده شيزوفرني دور خانه را گرفته اند هي مي زنند هي مي رقصند
انگار ستاره ها دارند مركز كهكشان را طواف مي كنند
هر چقدر می خواهم كو كش کنم این حرفها کدام است به کتش نمی رود و حاضر نيست دست از روي جغ جغه اش بردارد
یا جل الخالق یک قبيله دیگر !
اینها كه حرف می زنند تو گويي آسمان و زمين با هم درافتاده اند

اداري ام حسابداري ام کتابداري ام بیمه دارم بيم ندارم کارمندم پاي بندم پوشه دارم تو شه دارم ماهانه ام شاهانه ام! اصلن من برای خودم یک شرکتم يك حركتم ! من بیکارالناسخ التواريخ نیستم به خدا ! جبر و هندسه ام بارها با دست اين و آن پاس شده ام .....

گشتم گشتم  لاي دو ديوار دو قلو پيدايش كردم ! تا شاخكهاي كسي سيخ نشود صراط المستقيم را گرفتم و كشيدم جلو؛ يك عالم موش مرده آن بينابين بوي نفتالين مي داد؛  يك گربه ي وحشتناكي در من گنديده بود ؛ نفس كه مي كشيدم احساس مي كردم  دارم تقاص پتروشيمي اراك را پس مي دهم با اين حال كمي خودم را مثل يك جوجه تيغي انقلابي جمع كردم و كشيدم بازجلو! درست زير يك تهران جيغ و جيوه؛ وول مي خورد هُلش دادم روي يك ايرانيت وطني !حالا ديگر بيرون بي بيرون! بدجوري پايبند اين طفلكي شده ام روزي نيست خس خس سينه اش را عوض نكنم هر موقع به حرفش مي گيرم چشمهايش خيس مي كند راستي دستهايش يكي دو گزي از پاهايش آويزان تر است شما كه غريبه نيستيد با كونش درست با كونش مي لمبد مي خورد با دهانش مي ريند!

ميان پرده را فقط تو از اين خانه به آن خانه اجرا نمي كني كه! ما هم مي توانيم  يكهويي داستان ببافيم و پا برهنه بپریم وسط خط ؛ خوردي!؟ حالا بلند شو بطواف !

شلم شوربا! شلم شوربا! شلم شوربا!          امشب آبگوشت داريم بابا....       كجا رفت آنهمه كيا بيا؟!                  شاشيدند به زندگي ماها ...

چه رَپ و رُپي توي حياط؛ اين توله سگها به راه انداخته اند!

به! چه خانمي! چه دمي چه لبي عجب پايي سر و پايش بلوند رنگ و قشنگ نيست بالاتر از بلوندي رنگ ...

تو پنداري ملكه انگلوساكسونها از فرزندان آدم يكي را تور زده است
يا خانم بزرگ بابلي از درشكه پايين مي جهد تا با شاه شهيد عكس يادگاري بگيرد
همين الان اگر بخواهد زمين زير پاهايش به كرشمه در مي آيد
خدا پدر ابراهيم را بيامرزد يك تقلب كرد و بر و بچه ها را نجات داد! وگرنه بايد سر كدام نوجوان اكبر من پاي اين بيد كهن پرپر مي شد ؟
سرخ آب كشميري به لب و لوچه ماليده يعني چشم حافظ زاغ !
اين شاه بيت كلا هندي دست هند جگر خوار را توي مرد خوري از پشت بسته جانا كت و شلوار اسكاتلندي پوشيده!
شكم داده به عقب اصلا نه اصلا يك خروار زاييده!
كمر با گن تايلندي باريك نمي شد شال بند جادو از چين و ماچين به امانت اخذ كرده يعني آب زنيد راه را باد زنيد كاه را اينكه نگار مي رسد بلند شيد كاسه كوزه ها تان را جمع كنيد اينك خلايق! منگيد و مست؟! مدُنا منم!!...................................................................................................................................

اين پرده ي هفت لا را زودتر از اينها كنار مي زدي اي دست ! خبرها بيرون است و ما در درون الكي الكي درگير اين حاجيه خانم جغ جغو مانده ايم!

 

 :داستان نيش مار از محمد طالبي         


نيش مار      

 

    

محمد طالبي                                                                     

        

 

تاثيرات جانبي اش زياد نبود! فقط باعث شد تاصبح، ديگرپلك هايم روي هم نرفت! خوابم را مي گويم. منظورم خوابي است كه ديشب ديدم. اماحالا كه به آن خواب فكرمي كنم، مي بينم چندان هم بي تاثيرنبود. دست كم اين كه حالافهميدم زهر، يك مارزنگي چه مزه اي دارد ووقتي وارد بدن شود، آدم ممكن است به چه حالي بيفتد.                                                                                

به خودش مي پيچد ودائم تقلا مي كند وصداي نعره اش تا دوتاخيابان آن طرف تر مي رود! كمك مي خواهد. چشم هايش ازحدقه درمي آيد ومايع لزج سفيدرنگي «درست شبيه همان زهرهولناك مار» ازبدنش خارج مي شود!                     

چند ثانيه مي گذرد. روي زمين مي افتد. بادست هايش شكمش رابغل مي كند. شبيه تشنج زده ها، شروع به دست وپازدن مي كند. مي خواهد كفربگويد! اما نمي تواند. دهانش ناي چرخيدن ندارد. فقط به آرامي بازوبسته مي شود. چند لحظه بعد ازحركت مي افتد. پلك هايش شبيه پلك هاي سرمه كشيده زن، كمي خيس مي شود! بعد، به حالت دمر، روي زمين بي حركت مي ماند. ماربالاي سرش مي آيد. چشم هايش رابه اومي دوزد. تن سرشارازپوست رنگارنگش را به اومي مالد واندكي بعد اورابه «امان هيچكس» رها مي كند! .                                   

صبح كه شد، ماررفت!                                                                  

ازروي تخت خواب بلند شدم. درآينه نگاهي به صورت مارگزيده ام كردم. رنگش پريده بود. دست هايم كمي مي لرزيد. حالت سرگيجه داشتم. ديرشده بود ومن فرصتي براي چانه زدن با استكان ونعلبكي وخوردن صبحانه وجمع كردن ريخت وپاش هاي شب قبل نداشتم. نگاهي به ساعت انداختم. پالتوي بلند ويكدست مشكي رنگم را پوشيدم وشال مدل كشميري ام راروي گردن انداختم. براي مرتبه دوم چهره مارگزيده ام را داخل آينه نگاه كردم. چند تارازموهاي شرابي رنگ مارماده

به موهاي بلندم كه برروي شقيقه ام پاشيده بود گره خورده بود. موهايش راازروي موهايم جداكردم. تنم هنوزبوي زهرمارماده مي داد.                                 

نگاهي به دورواطراف اتاقم كردم. چشمم به عطري كه روزقبل برايش هديه خريده بودم افتاد! او، آن را روي ميزتحريركنارپنجره ي كوچك اتاقم جاگذاشته بود. به طرف عطررفتم. تصميم گرفتم به واسطه ي عطرزنانه اي كه برايش هديه خريده بودم، بوي زهرش راازروي تنم دوركنم! عطرراازجعبه بيرون آوردم. ازپشت شيشه ي عطر، نگاهي به محتواي آبكي داخلش انداختم. محتواي آبكي شبيه مايع لزج سفيدرنگي بود كه ديشب بعدازنيش زدن مار، ازتنم خارج شد.    

خواستم درعطر رابازكنم؛ اما موبايل زنگ خورد.                                   

-الوتويي؟                                                                                  

-بله منم عزيزم. هنوزازخانه بيرون نرفتي؟                                           

-هنوز نه...امادرحال بيرون رفتنم.                                                     

-آه ، مي خواستم بگويم كه عطري كه براي من هديه خريدي راتوي اتاقت جا گذاشتم! الان كه نمي توانم برگردم. اماامشب مي آيم پيشت وعطرم رابرمي دارم.  خوب عزيزم فعلا كاري نداري؟                                                       

-نه. كاري ندارم.                                                                         

صداي مارقطع شد. لحظه اي به شيشه ي مايع لزج رنگي كه دردست هايم بود خيره شدم. كمي مكث كردم. آن رابه آرامي داخل جعبه برگرداندم وروي ميزتحريرگذاشتم وازاتاق بيرون رفتم..........                                        

پايان

فاطمه اختصاري عزيز در وبلاگ روز نوشت هايش هر روز مي نويسد پس لذت خواندنش يادمان نرود

http://havakesh14.persianblog.ir/

سيد مهدي موسوي هر جمعه با پست جديدي ما را به خوانش خود مي خواند

http://bahal14.persianblog.ir/

شعر خوبي از دوست عزيزم محمد غلامي خوانده ام به قدر كافي ديده نشده خوانشش را از دست ندهيد

http://www.mim509.blogfa.com/

 

 


 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 16:53  توسط حامد حاجی زاده  | 

درد دلی به بهانه ی پایان نیمه ی عمرم و یک شعر

 

با این همه از یاد مبر

 ای قلب در به در

که ما عشق را رعایت کرده ایم

که ما انسان را رعایت کرده ایم

خود اگر شاهکار خدا بود

                                یا نبود ...

این روزها فکر می کنم که انسان بودن چیست؟ یا چگونه باید باشد که بشود رعایتش کرد و به هیچ چیز نمی رسم .

روزمرگی و مرگ روزها از پی هم "بیهودگی است بیهودگی است زندگی سراسر بیهودگی است"

در سال بد٬ سال باد٬ سال اشک پوری٬سال خون مرتضا...

این شعر برای من گذر تاریخ سیاسی مدرن این مرز و بومه و به خصوص این سالی که پشت سر گذاشتم ۲۸ سالگی و حالا در آغاز ۲۹ سالگی . خوش بینانه نگاه کنم نیم عمرم رفته و نیم دیگر آن مانده یک نخ سیگار روشن می کنم و به گذشت این ۲۸ سال فکر می کنم : کودکی٬ نوجوانی و حال جوانی . هراس از آژیر قرمز٬ خاموشی٬ زلزله٬ ممنوعیت ویدئو٬ سیگار٬ عشق٬ بازداشتگاه٬ شعر٬ دانشگاه٬ بازداشتگاه٬ رمان٬ کتاب٬ فلسفه٬ فوکو٬ دریدا٬ نیچه٬ مارکس و ...گول خوردن های زیاد از سر سادگی.

این روزها دنیای مجازی را بیشتر دوست دارم. اینجا آدمهایی هستند که خیانت نمی کنند٬ دروغگو نیستندو کلی احتمالن چیزهای خوب دیگر. افرادی که هیچ وقت ندیدمشان اما به دوستی با آنها افتخار می کنم مانند عه تای عزیزم٬ کوروش همه خانی محترم٬ لادن جمالی٬ عارف رمضانی بزرگوار٬ مهرداد فلاح عزیز٬ ابوالفضل حسنی شاعر٬ مریم خالقی خوب٬ نادر نظامی٬ منیره حسینی٬ زبیده حسینی٬ جناب معراجی و هزاران خوب دیگر که در اینجا مجال نام بردنشان نیست یا افراد خوبی که دنیای مجاز باعث شد در دنیای واقعی ببینمشان چون سید مهدی موسوی عزیز٬ آرمان عزیزم٬ خانم اختصاری و وحید پورزارع که اگر این دنیای اینترنتی نبود امکان دیدن رویشان احتمالن تا اطلاع ثانوی ممکن نبود.

۲۸ سالگی پر از سیاهی بود در فضای خفقان و سرکوبی که قلبم را به درد می آورد.پدر بزرگم را از دست دادم و پس از آن مادر همسرم را که دریای مهربانی بود و چند عزیز دیگر که اشارتی داشتند به خاک پذیرنده...امیدوارم ابتدای سی سالگی ام در سال دیگر بهتر از امروز باشدو سبزه ای بنشیند بر این سیاهی که بر زمین نشسته.

چند هفته پیش لینک نظرات شعر خوش خوشان بی آواز فیلتر شد چرا؟ پادگان چرا ندارد که عزیزان.با خبر شدم که رمان بهار ۶۳ نوشته ی دوست خوبم مجتبا پور محسن شاعر نویسنده مترجم و روزنامه نگار خوب این سرزمین برنده ی جایزه ی منتقدان مطبوعات شده به دوستانی که این رمان خوب را نخوانده اند پیشنهاد می دهم که این رمان مدرن خوب را تهیه کرده و بخوانند.

و در آخر شعر که جان من است:

ایران عزیزم

مشکل از تو نبود

شوهرت سرطان پروستات داشت و بسیار بخشنده بود

کمر به پایینت را به اعراب داد

سرت را به نیت پریشانی

گذاشت در دامن برادران روسی

دست چپت را به عثمانی ها بخشید

 دست راستت را به انگیلیزی ها

حالا

دعوا بر سر پستان های توست

و کویر چین خورده ی  شکم گندمی ات

 

اوین یا باستیل

گوانتانامو یا کهریزک

فرقی نمی کند

سور مرگ آزادی و انسان

خون می خواهد

 

 

 

 

پانوشت: دوست خوبم محمد غلامی پور با شعر فوق العاده ای به روز شده تنهایش نگذاریم http://www.mim509.blogfa.com/

 پانوشت ۲ : کتاب دوست خوبم محمد تنگستانی به فضای مجازی آمد. به قول خودش برای جنگ با سانسور کتاب را از فضای مجازی تهیه کنیم

http://tangestani.whco.ir/website/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:12  توسط حامد حاجی زاده  |